تبليغاتX
...پرواز با تو باید -
 
 

یا لطیف

 

قبل از همه

دعا كرديم ، بماني ، بيايي كنار پنجره ، باران بيايد

و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوي

اما دريغ كه رفتن راز غريب همين زندگي ست

رفتي پيش از آنكه باران بيايد....

 

خبر اول

 

سومين كنگره سراسري غزل معاصر ايران طي 3 روز در شهرستان رشت برگزار مي شود

 

 

به اطلاع شاعران ، فرهيختگان و دوستداران غزل مي رساند كه در انبوه دغدغه ها و دلمشغولي هاي راهيان شعر امروز ، يكبار ديگر ، در رويكرد به غزل ، اين غزال شعر پارسي ، برگزاري سومين كنگره سراسري غزل معاصر ايران را با انگيزه ارتقاء سطح كيفي و همچنين ارتقاء سطح كمي آن تدارك مي بينيم.

چنانچه توفيق يارمان باشد برآنيم كارنامه سومين كنگره سراسري غزل معاصر درخشان تر از دو كنگره گذشته در معرض قضاوت داوران و ناقدان منصف قرار گيرد.

آثار رسيده در 2 بخش  سوژه آزاد  و  سوژه آييني هنري   داوري خواهند شد

قرار است در سومين كنگره سراسري غزل معاصر ، 35 الي 45 نفر از شاعران از طريق ارسال اثر داوري و 15 نفر از نام آوران غزل پرداز ، بعنوان ميهمانان ويژه به ارايه آخرين آثار خود بپردازند.

ما از بزرگان غزل ، با همه شايبه هايي كه در پيرامون برگزاري نخستين كنگره برآنان متصور است مجددا" دعوت خواهيم كرد تا از آنان تقدير و تجليل بعمل آيد.

آخرين مهلت ارسال آثار تا پانزدهم شهريور ماه 87

نشاني : رشت ، خ تختي ، روبروي بانك رفاه ، پلاك 103

 

 

 و خبر دوم

تعداد محدودي از مجموعه رباعي«...پس دوست دارمت » كاري مشترك از رضا نيكوكار و آرش واقع طلب موجود مي باشد . دوستاني كه مايل به دريافت مجموعه هستند مبلغ 10000 ريال به شماره حساب 0102736866000 بانك ملي ايران به نام رضا نيكوكار واريز نمايند  و يا با شماره 09119154798 تماس بگيرند تا كتاب در اسرع وقت برايشان ارسال شود.

 

 و

اين روزها همه به من دروغ مي گويند ...

 

مثل آهو دويده ام  آرام

جنگل وحشي نگاهت را

با همه گرگ هاي دور و برت

گم نكردم هنوز راهت را

 

زير و رو كرد تار و پودم را

عشق با يك نگاه كوچولو

سرنوشتم چقدر غمگين بود

مثل «ماهي سياه كوچولو»

 

دست در دست هاي تو انگار

لحظه هايم قشنگ تر مي شد

پشت اين دست ها نمي ديدم

قفسي را كه تنگ تر مي شد

 

من براي تو شعر مي خواندم

تو برام از «فروغ» مي گفتي

چشم هايت چه مهربان بودند

لحظه اي كه دروغ مي گفتي

 

عطر موهاي رنگ خورده ي تو

گونه ام را انارتر مي كرد

اين تو بودي ، فقط تو بودي ، تو

كه مرا بيقرارتر مي كرد

 

مثل «صادق هدايت» افكارم

با تو نزديك به جنون مي شد

آنچه مي آمد از دلم بيرون

بيشتر از «سه قطره خون» مي شد

 

زندگي ، عشق ، طعم خوشبختي

ديگر از اين حروف مي ترسم

مثل سرباز تازه وارد از

قلعه هاي مخوف مي ترسم

 

روبرويم چقدر تاريك است

پل پشت سرم شكسته شده

من همان جوجه اردك زشتم

كه از اين حس و حال خسته شده

 

مثل سيگارلاي انگشتت

پشت هم دود مي شدم در خود

من به آينده فكر مي كردم

گرچه نابود مي شدم در خود

 

دفترم شعر خودكشي مي كرد

و تو هر روز لحظه هايم را

زنگ مي خوردي و نمي فهميد

گوش هايت تن صدايم را

 

نقطه چيني كه آخر خط را...

نهیليسمي كه داشت مي بردم

و تو هرگز مرا نفهميدي

من هميشه برات مي مردم

 

كاش هرگز تو را نمي ديدم

كاش هرگز تو را نمي ديدم

كاش هرگز تو را نمي ديدم

كاش هرگز ... چه دير فهميدم

 

...............................

...............................

 

زندگي پرت مي شود از من

سيل خون باشتاب مي آيد

«تازه آباد رشت غوغايي ست

باز بوي گلاب مي آيد».....

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در سه شنبه 8 مرداد1387  |
 
 
بالا