من دلم گرفته
هرچه می دوم نمی رسم...
سلام
از همه دوستانی که در این مدت لطفشان و گاه قهرشان و طعنه هایشان شامل حالم شد ممنونم.
دست همه تان را می بوسم.
لطف برادر خوبم ، سنگ صبور لحظه های دلتنگی ام علی محمد مؤدب عزیز و دوست داشتنی غزلی ست که حس خواندنش را با شما شریک می شوم :
به رضا نیکوکار
رضا برادر من خستهست، دل از حصاری تن بودن!
چو من که خستهام از عمری، غریب خاک وطن بودن
ملولم از سخن واعظ، که جامه کرده ز ابریشم
در این لباس چه آموزد؟- مرا- به فکر کفن بودن!
خلیده در بر حوریها، سمند تیز تکش در زیر
چه بار خلق خدا کرده؟: خرانه محو چمن بودن!
به جرم اینهمه جان کندن، اسیر مانده و تنها من
به غمزه رفته به منبر شیخ، به رغم آنهمه تن بودن!
به زیدهاش سرش گرم است، جناب عمرو و بدین نحوه
گذشت عمر من اندر در غم حسین و حسن بودن
ذلیل غزنه و یمگانی، نه لشکری و نه سرداری
چه بهره میبری ای دهقان، ز پادشاه سخن بودن
شبی به خلوت بابلسر، خزر اشاره به محشر کرد
اشارهای که مرا آموخت، نسیم توبهشکن بودن
به خاک ریخته جام شعر، به خاک تربت جام من
چنین شدهست که خو کرده، غزل به زائر من بودن
رضا برادر نیکوکار! پیالهای ز خزر بردار
بریز بر سر این نامه، بس است شعله به تن بودن!
علی محمدمؤدب
|
+| نوشته شده توسط
رضا نیکوکار در جمعه 20 شهریور1388
|