تبليغاتX
...پرواز با تو باید
 

 

 

خدایا ممنونم که به من غم های بزرگ دادی تا شادی های کوچکم رو از یاد ببرم

 

در سینه ی ما نیست به جز درد ،عمو!

افتاده فرات دست نامرد ،عمو!

سوزاند عطش گلوی ما را اما

ما آب نخواستیم برگرد عمو!

((((((((((((((((((((((((((((((

ماه گیسوی پریشان بلندی دارد

نخورد چشم ولی زلف کمندی دارد

 

یک بنی هاشم اگر عاشق روی مه اوست

راه می افتد و صد قافله دل همره اوست

 

دل این ماه اسیر لب خورشید شده

بیشتر از همه غرق تب خورشید شده

 

آب آن روز دل ماه مرا شاد نکرد

«یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد»

 

ماه آن روز دل شعله ورش را برداشت

سینه ی سوخته و چشم ترش را برداشت

 

بارهفتاد دو دلباخته بر دوشش بود

زیر سنگینی دنیا کمرش را برداشت

 

راه افتاد کسی که دل دریا را برد

عشق ، این توشه ی راه سفرش را برداشت

 

ترک تشنگی سرخ عطش بر تن خاک

کوه شمشیر غرور پدرش را برداشت

 

آب در دست هبل بود ولی ابراهیم

آمد از راه دوباره تبرش را برداشت

 

نکند این غزل تشنه به آخر نرسد

نکند آب به لب های برادر نرسد

 

شعر هر لحظه که از وصف تو کم می آورد

ماه یک جفت کبوتر به حرم می آورد

 

حرم آب و دوتا دست کبوتر مانند

این دو تا دست که هر درد مرا درمانند

 

دست ، این دست که از شانه جدا خواهد شد

دو کبوتر که در این بیت رها خواهد شد

 

...دشت وا می کند آغوش برای دستت

همه ی زندگی من به فدای دستت

 

دست می افتد و او مشک به دندان دارد

کیست این رود که هفتادودو جریان دارد

 

آتشی می گذرد از دل طوفان بی دست

کیست این تشنه لب مشک به دندان ، بی دست

 

...هیچکس مثل تو این قدر وفادار نشد

هیچکس بعد تو بی دست علمدار نشد

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در یکشنبه 15 دی1387  |
 

 

 

یک تار مو برای پریشانی ام بس است...

 

انداختی هر پهلوان را بر زمینت

با چشم هایت ، گوی های آتشینت

 

من باختم ایمان و عقل ناقصم را

وقتی قسم خوردم به زیتونت ، به تینت

 

لبْ قرمزِ چشم آبی گیسو طلایی

الحمد لله و ربّ العالمینت

 

الحمد للّهی که مستم کرد از عشق

با پای خود آورد تا میدان مینت

 

باید ببینی لحظه ی جان دادنم را

رگ های من ارزانی حمام فینت

 

آهوی جنگل های سرسبز شمالی

ای گرگ های بی سروپا در کمینت

 

با دوستانت دشمنم ، بیرون بیاور

این مارها را از میان آستینت

 

اسطوره ی ناب غزل های منی تو

شهری خرابِ شعرهای دلنشینت

 

صد نه ، هزاران لشکر از دل های زخمی

مانده ست پشت سایه ی دیوار چینت

نفرین به من ، نفرین به من ، نفرین اگرکه

با من نباشد روزهای بعد از اینت

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در یکشنبه 1 دی1387  |
 
 
بالا