تبليغاتX
...پرواز با تو باید
 

 

 

سلام

 

زندگي خسته كننده ست خودت مي داني

 

با همه ي غم هايي كه داشتم و دارم از همه ي آن ها كه آمدند و درد شدند ، همه ي آن ها كه آمدند و ردپايي نگذاشتند  ، همه ي آن ها كه...... دلشان را مي بوسم .

و آن ها  كه منتظر گل آلود شدن آب بودند تا تور كهنه شان از ماهي پر شود

...

 

اميد كه تنها خورشيد بي فروغ است را براي همه آرزو مي كنم...

 

 

 

كعبه آغشته ست امشب در خودش بوي تو را

ماه مي ميرد ببيند لحظه اي روي تو را

 

آن قدر آيينه ها را خيره ي خود كرده اي

كه نشان داده ست هر سبابه اي سوي تو را

 

هيچ حسي در نماز تو به غير از عشق نيست

تيغ ها بگذار بشكافند زانوي تو را

 

هيچ دريايي به قدر وسعت قلب تو نيست

هيچ كوهي هم ندارد زور بازوي تورا

 

هيچ اندوهي به غير از غصه ي زهرا مگر

مي تواند خم كند يك لحظه ابروي تورا

 

كاش يك روزي بيايد سمت آبادي ما

آن نسيمي كه پريشان كرد گيسوي تورا

 

بي گمان عطر بهشت و كوچه هايش را گرفت

اولين دستي كه آمد شانه زد موي تو را

 

عشق مي نوشيم در هر بيت با نام علي

مست مي رقصيم و مي خوانيم هوهوي تو را

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در پنجشنبه 20 تیر1387  |
 

آی آدم ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید.....

.......

....

..

.

.

 

اين ها را فقط براي تو مي نويسم....

 

 

 

نمي دانم امروز وارد چندمين سال زندگي ام مي شوم . اگر بخواهم همه ی روزهای خوب زندگی ام را جمع ببندم شاید یکسال بیشتر نداشته باشم .اصلا نمی دانم امروز را يادت مانده يا نه ...وقتي وبلاگم را همان طور كه مي خواستي به روز كردم گفتم همه چيز تمام شد و مي شود دوباره شروع كرد بي اعتنا به همه ي حرف و حديث ها . ولي اين شادي هم مثل هميشه ديري نپاييد و آن روز كه زنگ زدي با صدايت داشت يكي از پرده ي گوش هايم پاره می شد .هميشه همين طور بودي . گفنم لجبازي را كنار بگذار . گفتم خراب كردن كاري ندارد . اين ساختن است كه سخت است اما تو مثل هميشه حرف خودت را زدي ...

 راستي چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟


 

با وسوسه هاي عشق آبش كردي

اين قلب شكسته را مجابش كردي

مي خواستم اغاز كنم از اول

اين بار ولي خودت خرابش كردي

 

باز هم برگشتيم سر پله ي اول . همان پله اي كه هيچوقت نخواستي پايت را آن طرفتر بگذاري و ببيني چه مي شود ولي من دارم مي روم مهم نيست هر چه مي خواهي درباره من بگويي همان طور كه هميشه گفتي .

به قول آن شاعري كه يك وقتي فكر مي كردم دوست است ولي.....

با اين همه خاطرات مبهم چه كنم؟

با عكس به يادگار باهم چه كنم؟

مي خواستم از وسط ببرم همه را

با دست تو روي شانه هايم چه كنم؟

 اين پست ،آخرين پست اين وبلاگ لعنتي ست . مي دانم كه مي خواني اش .فقط اگر به خانه من آمدي بگو چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

گیلان دوباره آب و هواش ابری ست ، با من بخوان ترانه ی «باران» را

بگذار آب و شانه کند خاتون دستان باد زلف پریشان را

 

با اینکه خط فاصله پررنگ است سدی برای خاطره هایت نیست

وقتی که سیل می برد این دل را این تکه سنگ ساکت و بیجان را

 

از چاله های خالی تنهایی افتاده ام به چاه تو می بینی

دیوانه کرده است پس از یوسف پیراهنم اهالی کنعان را

 

صدها هزار آینه می میرند وقت گلابگیری چشمانت

از شوق اینکه سرزده می آیی جارو زدم تمام خیابان را

 

….

 

عطری عجیب در غزلم پیچید وقتی که خواستم از تو بنویسم

کعبه دل من است که می گیرد عطر گلاب قمصر کاشان را

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در یکشنبه 2 تیر1387  |
 
 
بالا