سلام...

ای سینه ی تو ساحل امواج خروشان
آوازه ی گیسوی تو چون جنگل گیلان
نه رودکی و حافظ و عطار ، نه سعدی
کامل نسرودند تو را در دو سه دیوان
از نیل نگاه تو نشد رد شود این بار
موسای دلم باز به اعجاز فراوان
وقتی که به تو می رسم آرام ندارم
چون کفر مسلّم که رسیده ست به ایمان
مجنون ترم از هر چه که دیدید و شنیدید
هر روز بیابان به بیابان به بیابان
یک عمر گذشت و به خدا فکر نکرده ست
این یوسفِ در چاه تو یک لحظه به کنعان
□□□
انداخته ام زیر قدم هات دلم را
باید که کمی پا بخورد قالی کرمان!
|
+| نوشته شده توسط
رضا نیکوکار در یکشنبه 2 دی1386
|