عشق
 

 

آغاز می شود غم عالم به نام عشق

 ما داغدار سوگ توایم ای امام عشق

  
این اشک ها ز تشنگی ات آب می خورند

 خشکیده در عزای تو یک عمر کام عشق

 
سرها همه به سوی تو برگشته اند باز

شاید رسیده عطر تن ات بر مشام عشق
 

دل را به کف گرفته به میدان خون زدی

آری نبود کـــار تو الّا قیـــــام عشـــق!

 
از لحظه ای که بر سرِ نی سر، بلند شد

مفهوم سربلنــد شدن، شد پیـــام عشـــق!

 
تا از بیان شرح غم ات دیده ها تر است

" ثبت است بر جریده ی عالم دوام عشق"

 
دنیا برای دلشدگان ات برابر است:


 با لحظه ی سلام تو تا والسّلام عشق...

 
 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1391ساعت 18:14  توسط رضا نیکوکار  | 


« دچار یعنی عاشق...»


زمین دچارت شد ، آسمان دچارت شد
گرفت دست تو را و جهان دچارت شد
 
گرفت دست تو را آفتاب و در چشمش-
گدازه های دو آتشفشان دچارت شد
 
کویر بود ولی عاشقانه از دل خاک
هزار چشمه ی جوی روان دچارت شد
 
زمینیان به تماشایت ایستادند و
دل تمامی افلاکیان دچارت شد
 
چقدر اشهد انّ علی ولی الله
چقدر حنجره وقت اذان دچارت شد
 
فقط نه اینکه عزیز پیمبری مولا
فقط نه اینکه دل کاروان دچارت شد
 
فرشته های خدا هم تو را که می دیدند
یکی یکی دلشان بی گمان دچارت شد
 
خدای کعبه خودش اعتراف کرد علی!
که وقت خلقت تو ناگهان دچارت شد
 
تو عاشقانه ترین اتفاق تاریخی
جنون مان ، دل مان ، دین مان دچارت شد
 
«ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد»
به چشم هم زدنی کهکشان دچارت شد
 
و فکر کن که چه تنهاست شاعری کوچک
که تازه آخر این داستان دچارت شد


 

چه روزها که از آن روز بی نظیر گذشت
نشد که «قدر» بدانم ...نشد...«غدیر» گذشت...

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1391ساعت 9:49  توسط رضا نیکوکار  | 

 

 

دیر آمدی به خانه ام اما خوش آمدی ...

 

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود

این دل شکستن تو برایم قشنگ بود

 

رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت

آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود

 

ماه شب چهاردهی که تصاحبت

چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود

 

خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید

خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود

 

تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی

من : کشوری که با همه در حال جنگ بود

 

با من هر آنچه از تو بجا ماند نام بود

از من هر آنچه بی تو بجا ماند ننگ بود

پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی

این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1391ساعت 10:28  توسط رضا نیکوکار  | 

 

 

ما هم شکسته خاطر و ديوانه بوده ايم...

 

مي روي بعد تو پاي سفرم مي شكند

مهره به مهره تمام كمرم مي شكند

 

مرگ مي آيد و در آينه ها مي بينم

زندگي مثل پلي پشت سرم مي شكند

 

چار ديوار اتاق از تو و عكست خالي ست

يك به يك خاطره ها دور و برم مي شكند

 

من كه مغرورترين شاعر شهرم بودم

به زمين مي خورم و بال و پرم مي شكند

 

نقشه ها داشت برايم پدر پيرم ...آه

بغض من پاي سكوت پدرم مي شكند

 

هيچ كس مثل تو در سينه ي خود سنگ نداشت

بعد از اين هرچه كه من دل ببرم مي شكند

مي تراود مهتاب و غم اين خفته ي چند

خواب در پنجره ي چشم ترم مي شكند ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 13:7  توسط رضا نیکوکار  | 

 

 سلام

این اولین غزلی بود که سال ها پیش  نذر امام رضا (ع) کردم.

میلادش مبارک :

 

 

زائری بارانی ام،آقا، به دادم می رسی؟

بی پناهم،خسته ام،تنها،به دادم می رسی؟

 

گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوها! به دادم می رسی؟

 

از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند

گنبد و گلدسته هایت را،به دادم می رسی؟

 

ماهی افتاده بر خاکم،لبالب تشنگی

پهنه ی آبی ترین دریا! به دادم  می رسی؟

 

ماه نورانی شب های سیاه عمر من !

ماه من،ای ماه من! آیا به دادم می رسی؟

 

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرا! به دادم می رسی؟

□□□

باز هم مشهد،مسافرها،هیاهوی حرم

یک نفر فریاد زد،آقا...به دادم می رسی؟

 

  **********************************

 

... باز از آن کوچه گذشتم

 

نزدیک غروب هیجان آور کوچه

من باز به شوق تو نشستم سر کوچه

 

گل های سر روسری ات مثل همیشه

زنبور عسل ریخته سرتاسر کوچه

 

از دوختن چشم قشنگت به زمین است

نقشی که چنین حک شده در باور کوچه

 

اینگونه نگین در همه ی عمر ندیدم

اینقدر برازنده بر انگشتر کوچه

 

«گل در برو می در کف و معشوق ...» خدایا

من مست غزلخوانی سکرآور کوچه

 

لب تر کن تا ور بکشد پاشنه اش را

بی واهمه یکبار دگر قیصر کوچه

من کشته ی این عشقم و باید بگذارند

فردای جهان نام مرا برسر کوچه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 مهر1390ساعت 16:28  توسط رضا نیکوکار  | 

 
رضا نیکوکار در لبیک به مطروحه رهبر معظم انقلاب:
ای ذکرت از جنس دریا، تسبیحت از دانه دل
 

دردیدار شاعران آئینی با رهبر معظم انقلاب که در خرداد ماه سال  مطروحه ای از معظم له درباره شخصیت جانبازان عزیز مطرح شد که مورد استقبال شاعران قرار گرفت.

به گزارش شبکه ایران، معظم‌له در رهنمودهای‌شان شاعران را به موضوع دفاع مقدس و پاسداشت یاد شهیدان دعوت کردند و از مباحث مهم در این‌باره که کمتر به آن پرداخته شده، به مقوله‌ی «جانبازان شهید» اشاره نمودند و  فرمودند: «یکى از همین چیزهائى که مربوط به جنگ است و از چیزهائى است که ذهن من را مشغول میکند، این جانبازهائى هستند که بعد از مدتى به شهادت میرسند؛ این خودش یک موضوع ویژه است؛ این غیر از شهیدى است که در جبهه شهید شده و درباره‌اش هم شعر گفته شده؛ این انسانى است که یک تجربه‌اى را گذرانده و رنجى را تحمل کرده، آخرش هم شهید شده. بگردید موضوعات اینجورى را پیدا کنید».

رضا نیکوکار شاعر متعهد کشورمان شعری در استقبال از مطروحه رهبر انقلاب سروده و در اختیار شبکه ایران قرار داده است. این شعر به شرح زیر است:

«رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه‌ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه‌ی دل»

در فصل طوفان و آتش مانند کوه ایستادی
همراه همسنگرانت ، همپا و همشانه دل

مادر به پایت نشست و آجر به آجر بنا کرد
آبادی دیگری را بر روی ویرانه دل

هر روز شب زنده داری، بی‌تابی و بیقراری
آوازه سرفه‌هایت پیچید در خانه دل

دل دادی و پر گرفتی، تا عشق از سر گرفتی
تاول به تاول سرودی شعر صمیمانه دل

آتشفشان جنونی، تقسیر امضای خونی
در خواب حتی ندیدم مثل تو دیوانه دل

این روزها گریه‌هایم چون سجده‌هایت بلند است
ای ذکرت از جنس دریا، تسبیحت از دانه دل
***
یک عمر ما را کنارت، آری تحمل نمودی
از خانه مان پر کشیدی ... اما نه از خانه دل

 

 

لینک های این خبر :

خبرگزاری فارس

حیات

آیینه نشریات ایران

شبکه ایران

نهضت سبز نبوی

پایگاه خبری سبدنیوز

قطره

خبر فارسی

جوان امروز

شاعران پارسی زبان

مطروحه

فردوس حسینی عزیز 

سایت خبری تحلیلی هموطن
 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 18:20  توسط رضا نیکوکار  | 

 

 

خوابیده ای آرام مثل بچه قوها

بیدارم اما با تمام آرزوها

 

بیدارم و حال مرا باید ببخشی

که دست بردم بی اجازه لای موها

 

من انجماد سال ها تنهایی ام ... آه

آتش بریز ، آتش برایم در سبوها

 

با دست خالی  آن قدَر پای تو ماندم

که قطره  قطره جمع شد این آبروها

 

یک چشمه از کلّ هنرهای تو کافی ست

تا آب رفته باز برگردد به جوها

 

وقتی تو باشی هیچ معنایی ندارد

لبخند دخترخاله ها ، دخترعموها!

ای آسمان!چشم از زمین بردار دیگر

خواب است امشب ماه زیر این پتوها

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 تیر1390ساعت 11:19  توسط رضا نیکوکار  | 

 

دوستت دارم و هر لحظه تویی در نظرم...

 

مانند دو خورشید که بالای زمین است

چشم تو سفر کردنم از شک به یقین است

 

روشن شده شب های پریشانی شعرم

اینها همه از دولتی این دو نگین است

 

ای معنی هر واژه ی مبهم !، چه نیازی

با تو به لغتنامه ، به فرهنگ معین است

 

گهگاه اگر اخم تو چون تلخی زیتون

شیرینی لبخند تو شیرینی تین است

 

دیوانگی ام گل بکند رفتم از اینجا

با این دل بی حوصله که خانه نشین است

 

آتش بزن ای عشق ! همه زندگی ام را

آوارگی و در به دری بهتر از این است

 

من عکس تو را باز در آغوش گرفتم

چون برکه که با خاطره ی ماه عجین است

□□□

آری ، نرسیدیم به هم ، حیف... ولی نه

«تا بوده همین بوده و تا هست همین است!»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 خرداد1390ساعت 13:9  توسط رضا نیکوکار  | 

 

خداراشکر حالم خوب خوب است...

 

طرح اندام تو انگیزه ی معماری هاست

دلت آیینه ی ایوان طلاکاری هاست

 

باید از دور به لبخند تو قانع باشم

اخم تو عاقبت تلخ طمعکاری هاست

 

جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست

توی تاریک ترین گوشه ی انباری هاست

 

نفس بادصبا مشک فشان هم بشود

باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست

 

باتو خوشبخت ترین مرد جهان خواهم شد

گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست

 

گاه آرامم و گاهی نگران ، دنیایم -

شرح آشفته ای از مستی و هشیاری هاست

نیمه ی خالی لیوان مرا پُر نکنید

دل من عاشق اینگونه گرفتاری هاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 دی1389ساعت 20:35  توسط رضا نیکوکار  | 

 

می گویند هرچیز شکستنی

یک روز باید بشکند

دلم را

برای همین روز نگاه داشته بودم...

سلام به همه ی دوستانم که در این مدت با پیام هاشون شرمنده م کردند.

از اینکه در پاسخ به کامنتها کمی تاخیر داشتم از همه عذرخواهی می کنم و به مرورلطف همه دوستان را پاسخ خواهم گفت.

عاشورایتان راتسلیت می گویم

 

چند کار عاشورایی از من در خبرگزاری فارس

اگر می خوانیدم اینجا کلیک کنید

 

چند شعر از من در روزنامه جام جم

اگر می خوانیدم اینجا کلیک کنید 

 

دوکارعاشورایی دیگرم رادرخبرگزاری فارس

 می توانید اینجا بخوانید

 

و پيمبر نظاره خواهد كرد / بر كف خاك جسم بي سر را

 

گفت و شنودی  دوستانه درنشریه ادبی حس نو

گفتگو 

گفتگو

واین هفته دیداری دوباره داشتم با دوستانم در:

جشنواره شبهای شهریور

جشنواره «‌ره‌آورد سرزمين نور»

 

 ****************************

و شعر که هنوز وفادار است به من:

انگار تورا همیشه تک می بینند

در آینه های بی ترک می بینند

از بس که تمام روز در فکر تواند

شب ها همه خواب مشترک می بینند

             ***

دلم را با گل احساس وا کن

عطش را از گلوی یاس واکن

گره افتاده در کارم خدایا

به دست حضرت عباس(ع) وا کن

 .............................................

کوه اگر روی زمین هم که بیفتد کوه است...

 

میدان رزم ، واقعه ، هفتادو دو سوار

شمشیرهای گمشده در سایه غبار

تصویر داغ خیمه ی در حال انتظار

تفسیر واقعیت تاریخ ماندگار

اینجا کجاست ؟ مرز زمین تا خود بهشت

باید قلم به دست گرفت و تو را نوشت

 

باید نوشت از سر سبز و زبان سرخ

از آفتاب سوخته از آسمان سرخ

باران تیغ سمت گلوی اذان سرخ

شرح گدازه در دل آتشفشان سرخ

این شعر تشنه می شود امشب فرات را

گم کرده است خواجه و شاخه نبات را

 

ظهر«است ساقیا قدحی پرشراب کن»

دنیای پوچ وسوسه ها را جواب کن

از تشنگی بسوز ، نگاهی به آب کن

در انتظار توست بهشتت شتاب کن

این انتظار جان تو را که به لب رساند

یکباره ظهر داغ زمین را به شب کشاند

 

این تک ستاره کیست که دنیا خراب اوست

خورشید و آسمان و زمین در رکاب اوست

شهری دچار گیسوی پرپیچ و تاب اوست

انگار که حساب همه با حساب اوست

جز او نداشت هیچ کس این افتخار را

سر داد تا تمام کند انتظار را

...

از راه آمده ست که محشر بپا کند

با دست های معجزه اش کیمیا کند

کل زمین سوخته را کربلا کند

از کوفه رازهای بدی برملا کند

از راه می رسد کسی از جنس آفتاب

با شعرهای سرخ تو ، با مشک های آب

 

شمشیر می کشد به تمام یزیدها

ناآشناست با همه ی ناامیدها

می لرزد از حماسه ی او جان بیدها

گم می شوند در سفرش سررسیدها

چیزی نمانده است به آن جمعه ی عزیز

یک جرعه آب تازه در این استکان بریز

 

 ***********************************

آن سر که به روی نیزه ها می بردند      انگار که از همیشه بالاتر بود...

 

با «او» شروع می شود این قصه ، با «او» که یک ضمیر مذکر بود

با او که شعر آخر دفتر ، نه... با او که حرف اول  دفتر بود

 

افسانه ؟نه ، نه ، خواب نه ، رؤیا نه ، یک قصه یک حقیقت بی تکرار

آخر چگونه وصف کند شعرم  او را که خود حماسه ی دیگر بود

 

میدان حریف می طلبید و او با سر به پیشواز خطر می رفت

-پرواز- این علامت ممنوعه تقدیر بال سرخ کبوتر بود

 

طوفان نوح بود و جهان می رفت تا عرشه را به دست تو بسپارد

هرجای خاک کرببلا انگار تصویری از وقایع محشر بود

 

موسی عصای معجزه برمی داشت ، مولا به ذوالفقار جلا می داد

رگ های داغ گردن اسماعیل زیر فشار سردی خنجر بود

 

شمشیر تیز تشنگی ات آن روز در سینه ی فرات فرو می رفت

می سوخت شعله شعله گلویت ، آه...چشمان آسمان و زمین تر بود

هفتادو دو کبوتر خونین بال ، هفتاد ودو ستاره ی نورانی

شب بود ، نه...اواسط روز اما ، خورشید روز واقعه بی سر بود

 ***********************************************************

و دلتنگی این روزهایم که گاهی ترانه می نویسم و خط می زنم ومی نویسم و ...

 

آخرین برگ تو رو کن         حالا که بازی و بردی

من و به کدوم خیابون     به کدوم جاده سپردی

 

یه قمار نابرابر    یه مسیر بی هدف شد

پای این دیوونه بازی   عمر من بود که تلف شد

 

گریه های هرشب من  دیگه از دلواپسی نیست

هرچی می بینم دروغه    پشت این آینه کسی نیست

 

من خودم آتیشم    چی و می سوزونی

تک تک اشکامو   تو به من مدیونی

 

همه ی درا رو بستی   اما باز فکر عبورم

به کسی تکیه نمی دم   کم نمیشه از غرورم

 

دنبال اونی می گردم   که بشه دوای دردم

قسمم نده دوباره   من به تو برنمی گردم

 

اگه می تونی بیا و     زندگی مو زیر و رو کن

بازی و ادامه می دم    آخرین برگ تو رو کن

 

من خودم آتیشم    چی و می سوزونی

تک تک اشکامو    تو به من مدیونی

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 9:19  توسط رضا نیکوکار  |