تبليغاتX
...پرواز با تو باید
 

 

چگونه فریادت نزنم

چرا دم از یادت نزنم

             در اوج تنهایی ....

 

 

زخم ها بسیار اما نوشداروها کم است

دل که می گیرد تمام سِحر و جادوها کم است

 

هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است

بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است

 

تا تو لب وا می کنی زنبورها کِل می کشند

هرچه می ریزی عسل در جام کندوها کم است

 

بیشتر از من طلب کن عشق ! من آماده ام

خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است

 

از سمرقند و بخارا می شود آسان گذشت

دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است

 

عاشقم...یعنی برای وصف حال و روز من

هرچه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است

من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم

جرأت دیوانگی در شهر ترسوها کم است!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جایزه ادبی طهران

شاعران و جشنواره های شعر

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در پنجشنبه 24 بهمن1387  |
 

 

 

خدایا ممنونم که به من غم های بزرگ دادی تا شادی های کوچکم رو از یاد ببرم

 

در سینه ی ما نیست به جز درد ،عمو!

افتاده فرات دست نامرد ،عمو!

سوزاند عطش گلوی ما را اما

ما آب نخواستیم برگرد عمو!

((((((((((((((((((((((((((((((

ماه گیسوی پریشان بلندی دارد

نخورد چشم ولی زلف کمندی دارد

 

یک بنی هاشم اگر عاشق روی مه اوست

راه می افتد و صد قافله دل همره اوست

 

دل این ماه اسیر لب خورشید شده

بیشتر از همه غرق تب خورشید شده

 

آب آن روز دل ماه مرا شاد نکرد

«یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد»

 

ماه آن روز دل شعله ورش را برداشت

سینه ی سوخته و چشم ترش را برداشت

 

بارهفتاد دو دلباخته بر دوشش بود

زیر سنگینی دنیا کمرش را برداشت

 

راه افتاد کسی که دل دریا را برد

عشق ، این توشه ی راه سفرش را برداشت

 

ترک تشنگی سرخ عطش بر تن خاک

کوه شمشیر غرور پدرش را برداشت

 

آب در دست هبل بود ولی ابراهیم

آمد از راه دوباره تبرش را برداشت

 

نکند این غزل تشنه به آخر نرسد

نکند آب به لب های برادر نرسد

 

شعر هر لحظه که از وصف تو کم می آورد

ماه یک جفت کبوتر به حرم می آورد

 

حرم آب و دوتا دست کبوتر مانند

این دو تا دست که هر درد مرا درمانند

 

دست ، این دست که از شانه جدا خواهد شد

دو کبوتر که در این بیت رها خواهد شد

 

...دشت وا می کند آغوش برای دستت

همه ی زندگی من به فدای دستت

 

دست می افتد و او مشک به دندان دارد

کیست این رود که هفتادودو جریان دارد

 

آتشی می گذرد از دل طوفان بی دست

کیست این تشنه لب مشک به دندان ، بی دست

 

...هیچکس مثل تو این قدر وفادار نشد

هیچکس بعد تو بی دست علمدار نشد

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در یکشنبه 15 دی1387  |
 

 

 

یک تار مو برای پریشانی ام بس است...

 

انداختی هر پهلوان را بر زمینت

با چشم هایت ، گوی های آتشینت

 

من باختم ایمان و عقل ناقصم را

وقتی قسم خوردم به زیتونت ، به تینت

 

لبْ قرمزِ چشم آبی گیسو طلایی

الحمد لله و ربّ العالمینت

 

الحمد للّهی که مستم کرد از عشق

با پای خود آورد تا میدان مینت

 

باید ببینی لحظه ی جان دادنم را

رگ های من ارزانی حمام فینت

 

آهوی جنگل های سرسبز شمالی

ای گرگ های بی سروپا در کمینت

 

با دوستانت دشمنم ، بیرون بیاور

این مارها را از میان آستینت

 

اسطوره ی ناب غزل های منی تو

شهری خرابِ شعرهای دلنشینت

 

صد نه ، هزاران لشکر از دل های زخمی

مانده ست پشت سایه ی دیوار چینت

نفرین به من ، نفرین به من ، نفرین اگرکه

با من نباشد روزهای بعد از اینت

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در یکشنبه 1 دی1387  |
 

 

 

وسيع باش و تنها و

                           سر به زير و سخت...

 

شادي اگرچه با همه محرم نمي شود

حسي كه باشكوه تر از غم نمي شود

 

دوري و دوستي دو مسير مخالف است

ايمان به تو بدون تو محكم نمي شود

 

مجموعه ي وجود من و چشم هاي تو

چيزي به غير زلزله ي بم نمي شود

 

ويرانگي اگرچه شده سهم من ولي

از كوه هرچه هم بكني كم نمي شود

 

چشم اميد بسته به ابروي توست كه

دیگر براي رفتن من خم نمي شود

 

اين شاخه ها كه دور و برم را گرفته اند

هرگز برام شاخه ي مريم نمي شود

بيدار مي شوم ، نه... رگ خواب من هنوز

دست فرشته اي ست كه آدم نمي شود!

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در چهارشنبه 8 آبان1387  |
 
 

یا لطیف

 

قبل از همه

دعا كرديم ، بماني ، بيايي كنار پنجره ، باران بيايد

و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوي

اما دريغ كه رفتن راز غريب همين زندگي ست

رفتي پيش از آنكه باران بيايد....

 

خبر اول

 

سومين كنگره سراسري غزل معاصر ايران طي 3 روز در شهرستان رشت برگزار مي شود

 

 

به اطلاع شاعران ، فرهيختگان و دوستداران غزل مي رساند كه در انبوه دغدغه ها و دلمشغولي هاي راهيان شعر امروز ، يكبار ديگر ، در رويكرد به غزل ، اين غزال شعر پارسي ، برگزاري سومين كنگره سراسري غزل معاصر ايران را با انگيزه ارتقاء سطح كيفي و همچنين ارتقاء سطح كمي آن تدارك مي بينيم.

چنانچه توفيق يارمان باشد برآنيم كارنامه سومين كنگره سراسري غزل معاصر درخشان تر از دو كنگره گذشته در معرض قضاوت داوران و ناقدان منصف قرار گيرد.

آثار رسيده در 2 بخش  سوژه آزاد  و  سوژه آييني هنري   داوري خواهند شد

قرار است در سومين كنگره سراسري غزل معاصر ، 35 الي 45 نفر از شاعران از طريق ارسال اثر داوري و 15 نفر از نام آوران غزل پرداز ، بعنوان ميهمانان ويژه به ارايه آخرين آثار خود بپردازند.

ما از بزرگان غزل ، با همه شايبه هايي كه در پيرامون برگزاري نخستين كنگره برآنان متصور است مجددا" دعوت خواهيم كرد تا از آنان تقدير و تجليل بعمل آيد.

آخرين مهلت ارسال آثار تا پانزدهم شهريور ماه 87

نشاني : رشت ، خ تختي ، روبروي بانك رفاه ، پلاك 103

 

 

 و خبر دوم

تعداد محدودي از مجموعه رباعي«...پس دوست دارمت » كاري مشترك از رضا نيكوكار و آرش واقع طلب موجود مي باشد . دوستاني كه مايل به دريافت مجموعه هستند مبلغ 10000 ريال به شماره حساب 0102736866000 بانك ملي ايران به نام رضا نيكوكار واريز نمايند  و يا با شماره 09119154798 تماس بگيرند تا كتاب در اسرع وقت برايشان ارسال شود.

 

 و

اين روزها همه به من دروغ مي گويند ...

 

مثل آهو دويده ام  آرام

جنگل وحشي نگاهت را

با همه گرگ هاي دور و برت

گم نكردم هنوز راهت را

 

زير و رو كرد تار و پودم را

عشق با يك نگاه كوچولو

سرنوشتم چقدر غمگين بود

مثل «ماهي سياه كوچولو»

 

دست در دست هاي تو انگار

لحظه هايم قشنگ تر مي شد

پشت اين دست ها نمي ديدم

قفسي را كه تنگ تر مي شد

 

من براي تو شعر مي خواندم

تو برام از «فروغ» مي گفتي

چشم هايت چه مهربان بودند

لحظه اي كه دروغ مي گفتي

 

عطر موهاي رنگ خورده ي تو

گونه ام را انارتر مي كرد

اين تو بودي ، فقط تو بودي ، تو

كه مرا بيقرارتر مي كرد

 

مثل «صادق هدايت» افكارم

با تو نزديك به جنون مي شد

آنچه مي آمد از دلم بيرون

بيشتر از «سه قطره خون» مي شد

 

زندگي ، عشق ، طعم خوشبختي

ديگر از اين حروف مي ترسم

مثل سرباز تازه وارد از

قلعه هاي مخوف مي ترسم

 

روبرويم چقدر تاريك است

پل پشت سرم شكسته شده

من همان جوجه اردك زشتم

كه از اين حس و حال خسته شده

 

مثل سيگارلاي انگشتت

پشت هم دود مي شدم در خود

من به آينده فكر مي كردم

گرچه نابود مي شدم در خود

 

دفترم شعر خودكشي مي كرد

و تو هر روز لحظه هايم را

زنگ مي خوردي و نمي فهميد

گوش هايت تن صدايم را

 

نقطه چيني كه آخر خط را...

نهیليسمي كه داشت مي بردم

و تو هرگز مرا نفهميدي

من هميشه برات مي مردم

 

كاش هرگز تو را نمي ديدم

كاش هرگز تو را نمي ديدم

كاش هرگز تو را نمي ديدم

كاش هرگز ... چه دير فهميدم

 

...............................

...............................

 

زندگي پرت مي شود از من

سيل خون باشتاب مي آيد

«تازه آباد رشت غوغايي ست

باز بوي گلاب مي آيد».....

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضا نیکوکار در سه شنبه 8 مرداد1387  |
 
 
بالا